تبليغاتX
خدابانو

اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت / باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود


الان ظهر تابستان سال شصت و هفته .. گرما بيداد ميكنه .. تو توي يه كاسه قرمز كوچولو برام برنج ميريزي و من با يه شلوار صورتي و بلوز سفيد ميرم دم در خونه مي شينم به انتظار بابا و داداشي...
مي بينم كه از صبح مشغولي ، خودت خانه داري ، خودت مادري ؛ خودت كدبانويي؛ خودت يك زني با تمام عشوه و زيبايي
عصره و يه شانه بر ميداري و موهاي پسرونه و بلوند منو شانه ميكني دستمو ميگيري و با هم ميريم خريد و پياده روي... 90 % مسير به سكوت ميگذره .. ميرسيم به مغازه مش رضا و من پا از پا بر نميدارم و يه ريز ميگم : كتاب قصه ...
اكثر مواقع خسته اي ... حتي يكبار گريه ات را ديدم وقتي به مدت طولاني غذا نميخوردم...و من... فكرم خيلي كوچكتر از اين حرفا بود كه بفهمم از بس منو دوست داري؛ داري گريه ميكني... نمي فهميدم داري عشقتو اينجوري بيان ميكني...

-----------------------------------------------------------

الان بعد از ظهر تابستان هفتاد و ششه... من يه مانتوي بلند اپل دار پوشيدم با يه روسري بلند گلبهي...ميگم بريم پل مارنان... من كلي حرف ميزنم... اصلا چانه ام خسته نميشه و ميگم ... و ميگم... تو چادرتو به دور خودت مي پيچي و به زاينده رود نگاه ميكني .. و من ميگم ميخوام باهات رفيق باشم .. و تو سكوت ميكني... اين سكوت آزارم ميده .. اين سكوت مانع رفاقت شد تاكنون... مانع شد و من رفاقت كردم با دوستانم با خواهرم... و هنوز نتوانستم از اعماق فكرم برايت بگويم.... و حرفهايي كه تو بايد برايم ميگفتي را در حياط مدرسه ياد گرفتم ... يا با ترس و لرز از خواهر پرسيدم...  كاش سكوت را شكسته بودي.

------------------------------------------------------------
الان عصر تابستان هفتاد و نه هست... من در اوج شادي و سرزندگي... اصلا چيزي از آينده حاليم نيست ... با دوستام قرار گذاشتيم بريم بوستان سعدي و بعد هم پياده روي جلفا... تو هي مياي و ميري و ميگي: آرايش نكني ها.. دوباره بر ميگردي و ميگي : خيلي خوب ؛ كافيه ! .. بعد تشر ميري كه اصلا يعني چي يه دختر مجرد آرايش بكنه؟ و من ميگم : يه رژ صورتي و يه سايه مليح شد آرايش؟.. انگشتر گنده صورتيمو دست ميكنم و اسپري سيگار را روي خودم خالي ميكنم و ميگم زود بر ميگردم... و تو با اون چشاي سبز و ابروهاي مشكي پر پشتت يه چشم غره ترسناك بهم ميري...
------------------------------------------------------------
الان ظهر تابستان هشتاد و يكه... تو هم بخاطر شكست من در كنكور غمگيني... و مثه يه سيگنال نامنظم هي ميري و مياي تو اتاق من ... هي حرفاي قشنگ ميزني كه دنيا به آخر نرسيده... انگار تو همين روزاست كه ميفهمم چقدر دنياي منو تو متفاوته.. فهميدم چقدر بزرگ شدم و هنوز در نگاه تو كودكي بيش نيستم.. چقدر اون روزا فكر تو مشغول بود... حواست به انسولين بابا بود... بابا كه دو بار دچار شوك ديابتي شده بود... به اسپري ريه خودت .. به ازدواج همزمان اون سه تا... و من فكرم كوچكتر از اين حرفا بود كه بفهمم تو چقدر فكرت مشغوله...
-----------------------------------------------------------
الان بعد از ظهر پاييز هشتاد و سه هست... و من بهت تلفن ميكنم... هيچ وقت صداتو اينجوري نشنيده بودم ... انگار پر در آوردي با شنيدن صداي من... بابا هم همينطور... انگار منتظر تلفن من بودي..
از ته دل ميگي كه جات خيلي خاليه... با رفتنت خونه سوت و كور شده ... ايشالا خوشبخت بشي...
----------------------------------------------------------
الان شب پاييز هشتاد چهاره.. و من در مقابل داروهاي بيهوشي مقاومت ميكنم و هي ميگم : پرنيا چطوره ؟ مطمئني مشكلي نداره؟ زردي نداره ؟ چهره كوچولوي دخترمو ميبينم و اصلا يادم ميره 17 ساعت با درد دست و پنجه نرم كردم و آخر با تيغ جراحي دخترم بدنيا امد من مادر شدم... و ميخندم و ميگم : واااي چه خاله سوسكه اي.. :))
----------------------------------------------------------
الان ظهر تابستان هشتاد و ششه... سوهان روزگار به شدت روح فرسايي ميكنه... تو خيلي نگران مني... تلفني بهت ميگم نگران نباش ... يه طوري ميشه...
فكر مهاجرت كرديم... و چشماي تو غصه ميخورند بدون اينكه بگي حتي.. دستات جديدا درد ميكنند از بس داري فشار زندگي را به تنهايي تحمل ميكني... رفتگر بخت برگشته مياد دم در انعام بگيره و تو فكر ميكني من بُريدم و آمدم... افكار منفي ولت نميكنند... و من هر چه ميگم خوبم تو باور نميكني چون واقعا خوب نبودم...
---------------------------------------------------------
الان پاييز هشتاد و هشته ... بابا پيوند قرنيه كرده و تو كمر خم نميكني در برابر اين همه خستگي... الان افتتاحيه نمايشگاه نقاشي منه... از شادي دارم پر در ميارم... خواهر و برادرا مسافرتند ... تو هم پرستار بابايي دلم ميگيره... كلي غريبه اينجا هست و اينجا را گلبارون كردند.. و تو و بابا غايبيد...
يك ساعت مونده به اتمام افتتاحيه ... ميبينم هراسون داري مياي ؛ لبات خشك شدن ... بغض ميكنم ؛ بغلت ميكنم و فشارت ميدم به اندازه تمام سالهايي كه ميخواستم بغلت كنم و نكردم... برام هديه اوردي ... اي خدا ... تو چقدر به فكر مني...
--------------------------------------------------------
الان بهار نود و يكه.. تو فسنجون درست كردي و ميگي اون يكي چشم بابا عمل داره ... من ميگم نگران نباش ... خدا بزرگه .. ما هستيم !!!
پرنيا با غذا بازي ميكنه ... ميگم ببين مامان ! پپر خيلي بد غذاس.. ميگي نكنه بچگياتو يادت رفته ؟ و ميخندي... و من ميگم .. خب حالا جبران ميكنم ديگه ... ببين اضافه وزن دارم... و تو كه هنوز نگران سلامتي مني ميگي ... رژيم نه ! رژيم سلامتيتو به خطر ميندازه...
-------------------------------------------------------

و الان من شدم مادر سال شصت و هفت ... و تو شدي آينه... دعا كن بزرگترين رفيق و بهترين مادر بشم براي تنها دخترم... دستانت را ميبوسم مادر...


پ.ن : به بهشت نميروم اگر مادرم آنجا نباشد... (حسين پناهي)

پ.ن2: و آنگاه كه خداوند لبخند زد زن متولد شد تا عشق بي آشيان نباشد... احتمالا اون موقع كه خدا اخم فرمود مرد هم متولد شد :))) (آيكون شوخي)

پ.ن3: سردارشو خيلي دوست دارم... خيلي زياد.



+ تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 3:46 بعد از ظهر نويسنده الهه |

ما نسل شينييونهاي زير روسري
 نسل سيگار و قهوه خانه و كافه
نسل چي توز و مزمز و اُربيت
  نسل ميكاپ در كوچه هاي خلوت و توالتهاي عمومي
  نسل حيا در خانه و قهقهه در خيابان
  نسل اينترنت و ايرانسل و فيس بوك  
نسل اشعار نو و گاه سپيد و خالي
نسل روشنفكري وارونه
 نسل برهنگي در زير مانتوهاي بي دكمه
نسل چادر ملي با آرايش خليجي
 نسل كاپوچينو با طعم بوسه هاي پنهاني
  نسل هم آغوشي به هر بهانه اي
 نسل شعر فروغ و شاملو
 نسل خاطره اوشين و بمباران و آژير قرمز
 نسل چنگ كشيدن به دامن مادر در پناهگاه
 نسل پسر شجاع در تشييع جنازه پدر شهيد
 نسل شهداي گمنام و نوزادان سر راهي
 نسل عدم تفاهم با مادر و پدر
 نسل نساختن با خانه و زندگي
 نسل ترجيح فرار بر قرار
 نسل طلاق و پرسه در طول زندگي
نسل زيادي دانشگاه و بيسوادي
 نسل بيكاري و قاب كردن مدرك ليسانس
نسل پرديني و بي ايماني
 نسل پناهندگي به دنياي مجازي
 نسل دروغ و خيانت و فارسي وان
 نسل رقص عربي و برهنگي و اسانس فرانسوي
 نسل آنتاليا و بيكيني و ساحل
نسل يك چادر دم دستي در شاهچراغ
 نسل دعاي كميل و شلوغي خيابانها از قدم فا..ح.شه ها
 نسل قليان عطري در بعد از ظهر تابستان
 نسل بي حافظ ؛ بي سعدي ؛ بي مراد
نسل مهاجرت و رفتن و بي حوصلگي
 نسل سيب زميني و سكوت دنده پهني
نسل اعتراضهاي پر از بن بست
 نسل جك و لطيفه و اس ام اس
 نسل كوزت و ويترنهاي گراني
 نسل خانه هاي پنجاه متري در شهرهاي درندشت
 نسل همه كاره و هيچ كاره
 نسل پرسواد و نا آگاه
 نسل باسواد گرسنه
 نسل مام فا و اسپري نيوآ
 نسل كم خوني و نرمي استخوان
نسل آسايش و ماشينهاي راحتي
نسل قرصهاي ديازپام و نورتیلیپتیلین
نسل نوارمغز در عنفوان جواني
نسل سزارين و سركلاژ
نسل مادران زيبا و نوزادان ناقص الخلقه
نسل كودكان بدسرپرست و شلوغي يتيم خانه
نسل چت ! نسل كافي نت ! نسل يوگا !
نسل تله پاتي با عشقي از دست رفته
نسل ازدواجهاي تلفني و اينترنتي
نسل اسيد و انتقام و خستگي
نسل مشاوره و روانشناسي
نسل طلاق توافقي در نگاه كودكي معصوم
نسل خستگي براي همسر و آرايش براي نانوا
نسل فرار از سنت و اعتقاد
نسل بي كتاب ، بي رفيق 
 نسل ياد شكوه تخت جمشيد
 نسل فراموشي لوح كورش
نسل بي ايران ، بي زمين ، بي هويت
ما نسل ... نسلي ...


پ.ن: ما نسل ؟؟؟

پ.ن2: نماد من در نسيم خاك شيراز.

پ.ن3 : ميدونم توي جمعبلاگ جام خيلي خالي بود... :))

+ تاريخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 0:18 قبل از ظهر نويسنده الهه |

  دلمان تنگ ميشود بي بي !!! به فرزندانت تسليت بگوييم يا به مجيد يا به خودمان ؟!!


اينجا و اينجا را ببينيد...

و ...

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق...

روحش شاد و يادش گرامي



+ تاريخ شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 1:42 قبل از ظهر نويسنده الهه |

منطقه اي كه من زندگي ميكنم از لحاظ فرهنگ و قوميت يكدست نيست  و تقريبا مهاجر نشينه .. خيلي ها نتونستند با اين شرايط خودشون را هماهنگ كنند و تغيير مكان دادن ... هر چند براي من هم سخته ... مثلا برخورد فرهنگ يزدي با آباداني واقعا ديدنيه !! ولي با همه اينها به همه فرهنگها احترام ميذارم و اصلا خودمو دربند اين لطيفه هايي كه هدفي جز جدايي بين اقوام ايراني ندارند ؛ نميكنم..
من خيلي به ژن اعتقاد دارم... و معتقدم كه رفتار ما ناشي از صفات ژنتيكيه ، و همين ژنها هستند كه صفات كلي يك فاميل و يك شهر را رقم ميزنند... 

مثلا

دنيا چهار سالشه و دو ساله همسايه ما شدند...اومده خونه ما و با لهجه غليظ اصفهاني براي ما حرف ميزنه
من : دنيا ميخوام بيام خونتون با عروسكات بازي كنم ...  دنيا: نه ! من عروسكامو از گناوه خريدم اينقده زشتن كه نگو!!  من : مهم نيس ، ميخوام بيام ! دنيا: پشت درمون را صندلي ميذارم تا نتوني بياي تو !!! من : :|

رژين هفت سالشه و اهل آبادانه و سه ساله با پپر دوسته.... پرنيا از راه ميرسه در حاليكه داره گريه ميكنه  ميگه : مامان خونه رژين اينا قبلا خونه شاه بوده چرا ما توي خونه شاه نيستيم ؟؟؟ من : يني چي؟:| پرنيا: رژين ميگه خونه ما قبلا خونه پادشاه بوده !! من : مگه خونه ما عين هم نيست ؟ - چرا ... من : مگه شما كاخ سعد آباد را نديدي؟ شباهتي بين اينا مي بيني ؟ پرنيا : نه .... ولي اون ايطوري ميگه و بيز بيز گريه ميكنه ... من : اون آخر لافه... پرنيا : لاف ديگه چيه ؟

فاطمه نه سالشه و چند ماهه شاگرد نقاشي من شده بيش فعاله و در عين حال شخصيت خيلي محكمي داره ... عاشق دامن پر چينه . وقتي بهش ميگم دوست داري امروز با قصه كار كنيم ؟؟ ميگه : نه ! خودم ميدونم چيكار كنم.... خودم تعيين ميكنم ... اصن خودم بهت ميگم چي ميخوام بكشم..من : فاطمه اهل كجايي؟ - بختياري... 

يوسف هشت سالشه و از دوستاي پرنياس ... با هم رفتيم فضاي سبز نزديك خونمون ... به منو پپر ميگه : شما به اين ! ميگيد پارك ؟؟ من: نه من به ناژوان ميگم پارك ولي اينجا نزديك خونمونه..... يوسف: ميدوني من بچه كجام ؟ - نه ... يوسف: من بچه تهرانم.. پارك ملت رو مثه كف دستم بلدم ... من : بابا بچه تهرون... حالا اين تهرون تهرون جاي قشنگيه ؟ يوسف: شما كه نديديد... من : برو بچه ... باباي پپر بچه محله امامزاده قاسم شمرونه .. تو هم تو شيكم مامانت بودي كه من تو پارك ملت پياده روي ميكردم... :|

نگار از دوستاي دانشگاهي منه كه از جنگ زده هاي جنوبند.... وقتي تازه با هم دوست شده بوديم لابلاي حرفاش گفت اصفانيا چيزي بنام كت و شلوار بلد نبودند و ما آبادانيا باعث شديم كه اصفانيا كمي به تيپ توجه كنند.... ميخواستم شكمم را بدَرَم ... سكوت كردم و جلسه بعد عكس 20 سالگي پدرم كه مربوط به 50 سال پيشه را براش بردم ... پدر كت شلوار مشكي ، پيراهن سفيد و كراوات به تن داشت و كفشهايي كه از برق واكس ميدرخشيد... بهش نشون دادم و گفتم احيانا شما 50 سال پيش كجا بوديد كه پدر من اينقدر تر و تميز بوده و الان هم ميخواد بره سبزي بخره با كت شلوار ميره ؟؟؟!!

مينو ده سالشه ...تو محوطه پايين ميبينمش ... من : مينو كي ميريد شمال ؟ مينو: به زودي ... در حاليكه خودمو لوس ميكنم با شوخي ميگم : سوغاتي براي من مياري ؟ مينو: آخه شمال كه سوغاتي نداره ... مثه اصفهان كه نيس ... فقط جارو داره... من : مطمئني؟ مينو: آره به خدا ... من : خاك به سرم چرا قسم ميخوري ؟ شمال را زيتون و آلو جنگلي و صنايع دستي برداشته برده قسم ميخوري ؟ مينو : كجا داره ؟ من : خيلي خوب حالا خودتو جهنمي نكن ما سوغاتي نخواستيم :| 

ترانه وقتي دو ساله بود از شيراز اومدن و همسايه ما شدن و الان شش سالشه ... سرما و گرما دكلته ميپوشه و مامانش ميگه : زمستونا با اينكاراش مرتب مريضه و تابستونا بدنش ميسوزه ... من : خب علاقه اس ديگه.. - اوهوم... چند روز بعد ترانه را ميبينم كه تا حد خودكشي لباشو سرخ كرده و يه دكلته مشكي پوشيده و تن تپلي و سفيدش خيلي لوند بنظر مياد صندل پوشيده  موقع راه رفتن هي قر ميده ... پرنيا : مامان منم صندل بپوشم بيام بازي من : نه . هر چيزي جاي خود... خودت بايد تشخيص بدي كه اين لباس مخصوص مهمونيه نه بازي عصر...

شيوا پنج ساله است و يه چهره سبزه دلنشين داره ... مياد خونمون براي بازي با پپر... از تمام وقايع خونشون برام تعريف ميكنه اينكه به مهد بدهكاريم... اينكه ديشب بابام مامانمو بوسيد ... و هي مياد تو آشپزخونه ميگه خاله بيام كمكت ... وقتي با مامانش احوالپرسي ميكنم ميبينم كه چقدر مامانش آينه شيواس ... زني بسيار خونگرم كه انگار سالهاس منو ميشناسه من : شما اصفهاني هستيد ؟ - نه عزيزم... كرموني ام..

محمد هم 12 ساله است و تو ميوه فروشي زير مجتمع كمك دست باباشه ... از راه مدرسه مياد مغازه ... تو اين دوره زمونه حركت محمد برام واقعا جالبه كه بچه هايي هم هستند كه دلسوزي بلد باشن و صرفا بخاطر كمك به پدر از تفريحات همسالان بگذرند... هر چند هميشه موافق اين حركتها نيستم... تازگيا دستاش ترك خورده ... بهش ميگم محمد داري گرون ميدي ها .. ميگه : نه ما اينو 1300 خريديم 200 نبايد بكشيم روش؟؟؟ سادگيش نشون ميده اهل اين طرفا نيست ... ميپرسم و ميگه تازه از دورود اومديم. 

نمونه هاي زيادي تو ذهنمه كه در حوصله اينجا نمي گنجه ... از بچه ها مثال زدم چون بيشتر تابع رفتاراي ژنتيكي هستند تا محيطي ... رفتار ما بيشتر از ژنهاي ما دستور ميگيرند تا محيطمون... مثه من كه شبيه مادر بزرگي هستم كه سه سال بعد از فوتش بدنيا امدم .... حتي تحصيلات و مطالعه زياد هم نميتونه از بروز بعضي از رفتارها جلوگيري كنه .. چون اين رفتارها عين رنگ چشممون ؛ ناخواسته بروز ميكنند... فقط ميتونيم كمي بهشون جهت بديم... (البته رفتارهاي ناخوشايند رو ميگم) تا حداقل بعنوان نماينده يك قوم يك طايفه و يا يك شهر يك انسان با فرهنگ شناخته بشيم...

اميدوارم اين نوشته را صرفا جهت خنده خوانده باشيد و خداي نا كرده توهين به كسي نشده باشد؛ ميبينيد كه اولين مثال از اصفهانه.... و اگه ميخواستم از اين لطيفه ها پيروي كنم نوشته يه شكل ديگه ميشد ... چيزي را كه ديدم نوشتم...


پ.ن 1: يه طرح زدم ، يه دختر كه داره بندري ميرقصه ... و فيگورش شيبه درخت بيده كه با باد همراه شده ... به شوهر جان ميگم چي ميبيني ؟ ميگه : يه دختر كه داره عزاداري ميكنه :|

پ.ن 2: از گل شنيدم بوي او ؛ مستانه رفتم سوي او

         تا چون غبار كوي او ، در كوي جان منزل كنم

+ تاريخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 1:58 قبل از ظهر نويسنده الهه |

    

گاهي براي ديدن بعضي از حوادث يه چشم سوم نيازه....

در محله ي قديم خانه پدري يكي از همسايه ها زني بنام منير بود كه با شوهر و چهار فرزند زندگي را در نهايت قناعت ميگذراند... منير از نظر قيافه و ظاهر با مدلهاي اروپايي برابري ميكرد... بسيار زيبا و خوش اندام با چشماني فيروزه...
همسايه دست چپي ما زني بود بنام صفيه كه بخاطر افسردگي اي كه كش دار شده بود ديوانه تشريف داشت.... پسرش همسن من بود ... البته اين فك كوچك مردم كه اصلا قابل قياس با دروازه نيست مي جنبيد و ميگفت به صفيه تجاوز شده وجمال نتيجه اين اتفاقه ..... و از اين دست حرفا...
سالهايي كه من 7-6 ساله بودم اوج بيماري صفي بود ؛ شبها تا صبح محله را بي خواب ميكرد ... ظاهر بسيار نامرتبي داشت و در طول روز به غريبه ها اجازه نميداد وارد محله شوند وگرنه يك پاره آجر حواله شان ميكرد..
زمان گذشت و جمال در يك شيريني فروشي مشغول شد...خانه شان هم فروش رفت .. منير هم در يك خانه شيك سكني گزيد و ما هم از آن محله پر خاطره اسباب كشي كرديم...
رابطه دوستي را با منير ادامه داديم و صفي را گاهگاهي در خيابان ميديديم با دمپايي پلاستيكي و چادري پاره ... كه بسيار پير و فرتوت شده...
تا همين تاسوعا ؛ عاشوراي گذشته.... كه منير به ولايتشان ميرود براي ديدن تعزيه.. صفيه هم گوشه حسينيه نشسته و چادر كهنه اش را به دور خودش پيچيده ...
صفي با ديدن منير ذوق ميكند .. و يك احوالپرسي گرم.... و منير با آن همه كدبانو گري و تر و تميزي در كنار طايفه دامادش ؛ يك لحظه فكر ميكند كه اگر تحويلش بگيرم نكند فكر كنند من با اين شلخته نسبتي دارم... و هر چه صفيه بخت برگشته نشاني ميدهد منير اخم ميكند و ميگويد نمي شناسمت.... بيچاره متوسل به اسم محله قديمي و نام فرزندان منير ميشود و باز انكار ... انكار... مبادا فرتوتي و شلختگي صفيه بر كلاس او تاثيري بگذارد
تعزيه تمام شد و با رفتن منير به خانه؛ سر درد عجيبي به سراغش مي ايد كه فكر ميكند ناشي از خستگي سفر است...


منير تومور مغزي اش را جراحي كرده ... ماهها شيمي درماني كرد ... از آن همه موي بلوند چيزي باقي نماند و يك كلاه گيس شد همدم سر بيمارش... منير واقعا كسي را نميشناخت... و مامان من كه ساعتها تلاش كرد و نشاني داد منير فقط نگاه كرد.... از فعل گذشته استفاده كردم .. چون الان بابا و مامانم در مراسم ترحيم منير هستند....

پ.ن: گاهي در ترازوي دل آدمها حلاليت خيلي سبكتر از سوختن دله...

       گاهي فكر ميكنيم ما نوك دنيا ايستاديم و خدا هم زير دست ماست...

+ تاريخ دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 1:25 بعد از ظهر نويسنده الهه |

  

ترم سوم دانشگاه واحد بافت ( فرش؛ گليم و ..) را با استادي ميگذرانديم كه مردي از عشاير قشقايي بود .... از اين استاد خيلي خوشم ميومد عاشق كارش بود و عاشق فرهنگ و سنن عشاير و با وجودي كه ماشينش ، لباسش ؛ لپ تابش و ....همه جزو بهترين ماركها بودند ولي همگي آثاري هم از فرهنگ استاد را داشتند ...مثل يه تكه دوزي

بهترين خصلت استاد كه منو جذب كرد اين بود كه با افتخار از اصالتش حرف ميزد و مثه بعضيا نبود كه دو روز كه ميرن تهران صدا نازك كنند و بگن ما تهرونيم ... يا سه روز ميان اصفهان بگن آقاجونمون تو كوچه پشت مطبخ ملك داشته ... يا ما شيرازي اصيليم... يا .. يا ... عاشق فرهنگش بود و هر بار كه ميرفت به بستگانش كه جاي معيني نداشتن (سميرم و استان فارس ) سر ميزد كلي عكس مياورد و با شوق هر كدام را برامون توضيح ميداد... مثلا پيرزني كه داشت نون مي پخت و پيراهن و چارقد مشكي داشت يعني يه زن بيوه اس .. زنان عشاير وقتي بيوه ميشن تا آخر عمر  اصلاح صورت نميكنند ؛ مشكي شون را هم در نميارند...

با اين استاد دو جلسه تئوري داشتيم و ما بقي عملي بود... بخاطر همين در كارگاههاي عملي كلي از فرهنگ عشاير براي ما ميگفت و نوشتهاي استاد بهمن بيگي را برايمان تداعي ميكرد.... البته افسوس ميخورد كه جوانترها دارند شلوار جين ميپوشند و كم كم فرهنگ ايل قشقايي داره كمرنگ ميشه... ( خودش در كنار بستگانش لباس ايل قشقايي را ميپوشيد)
توي يكي از جلسات استاد پرسيد ميدونيد چرا يه مرد عشاير هيچ وقت به زنش خيانت نميكنه؟؟؟
خب چون هيچ كدام از ما به صد در صد بودن اين قضيه ايمان نداشتيم گفتيم نه نمي دونيم... و اون با افتخار توضيح داد: يه مرد شهري وقتي از همسرش دور ميشه فقط يه حلقه ازدواج را از اون به يادگار داره ... ولي يه مرد عشاير در طي سفرش لحظه لحظه به ياد زنشه بخاطر اين كه وقتي به لباسش نگاه ميكنه يا سربندش يا خورجين اسبش يا گلدوزي دستمال تو جيبش يا بافته هاي روي افسار اسبش ...همه با دست همسرش گلدوزي يا بافته شده ... و حس قشنگي را به مرد منتقل ميكنه ولي يه حلقه ي فلزي كه ربطي به كار دست همسر نداره نميتونه اين خاطره را ياداوري كنه....
اون لحظه حس خوبي نسبت به اين قضيه به ما دست داد ...  ولي ايمان نه!!!! حس خوبيه كه يك زن بدونه الان همسرش فرسنگها ازش دوره ولي داره با ياد و خاطره او ميخوابه ... اما اين مال زماني بود كه وقتي مرد حتي منتظر زنش توي ماشين نشسته يه خانوم خوشگل در ماشينو باز نكنه و بگه بريم... نيازي هم به پول ندارم !!!

                

پ.ن: چه عاشقانه است اين بهار ... زمين و آسمان غوغا ميكنند در هيجان فروردين و باران ... باران... و زميني خيس از گرماي عشق...


پيچك عزيز يه بازي انجام داده كه خيلي دوست داشتم ... ادامه مطلب را ببينيد... لطفا :))


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه 26 فروردین1391ساعت 3:19 بعد از ظهر نويسنده الهه |

خيلي وقته تصميم گرفتم از بقيه انتظار نداشته باشم مثه من فكر كنند و حتي دليل فكر منو بدونند...

تا امروز تونستم عمليش كنم... خيلي خيالمو آسوده ميكنه.. خيلي دوستيها را قوي ميكنه ... خيلي از كينه هاي الكي رو از بين ميبره...
قبلا وقتي دنيا را از ديد بقيه نگاه ميكردم واقعا مبهوت ميشدم.... كه اين ديگه چه منطقيه ؟؟ اما حالا با ايمان به اين نكته كه هفت ميليارد جمعيت در دنيا يعني هفت ميليارد عقيده... هفت ميليارد طرز فكر متفاوت... واقعا انتظار بيهوده ايه كه بخوايم بقيه مثه ما فكر كنند...
اين تصميم باعث شده راحتتر از كنار بي منطقيا بگذرم ...
اگه در دوستيها كمي از خلق و خوي هم بيشتر شناخت داشته باشيم... و براي حفظ دوستي (نه پاچه خواري ؛ نه چاپلوسي)و فقط عشق ورزي بيشتر... رعايت حال همديگه رو بكنيم دوستي خيلي محكمتر ميشه و رو به سستي نميره...
امسال عيد به همه اينا فكر كردم...
مثلا اگه 6 سال پيش من ميدونستم شدت وسواس زهره چقدر زياده سعي ميكردم پوشك پرنيا را توي خونش عوض نكنم تا بعد از خروج من دو تا فرش دوازده متري را تنهايي نشوره!!!
يا اگه ميدونستم منير خيلي زود خسته ميشه و تحمل سفر و مسير طولاني را نداره پيشنهاد سفر اردبيل را بهش نميدادم كه در طي سفر اينقدر اذيت بشه و البته منم اذيت بشم.....
اگه ميدونستم گوش كردن به درد دلاي مامان فرناز راجع به مخالفتش با ازدواج فرناز و علي  باعث ميشه رابطه عاشقانه اونا كاملا بهم بخوره و حالا فرناز در اوج افسردگي خودشو غرق كار كنه اصلا تلفنمو جواب نميدادم....
اگه ميدونستم هلن بخاطر زندگي در غربت و بارداري ناخواسته مجبور شده دانشگاه را رها كنه بهش نميگفتم پپر را ميذارم پيش مامانم و ميرم دانشگاه ... تا گريه نكنه و بگه مامان و بابام در عرض 6 ماه فوت كردند... منم عاشق درس بودم...
اگه ميدونستم ژاله بخاطر عقيده اي كه داره !!!! يا بخاطر حقارت بيش از حد!!! با شوهرش و دوست دختر شوهرش اومده اردوي دانشجويي هي ازش نمي پرسيديم اين خانم خوشگله كيه بغل دست شوهرت نشسته؟؟؟ و اون هي مجبور به دروغ بشه....
اگه ميدونستم الهام چقدر پول دوسته وقتي ميرفتم مغازش ازش تخفيف نميگرفتم تا بعد از رفتن من نگه : بخاطر دوستي ضرر دادم...
اگه ميدونستم ترمه به خاطر  استخوان پرانتزي پاش نميتونه پياده روي طولاني بكنه ازش نميخواستم منو ببره كاخ سعدآباد تا شاهد درد كشيدنش نباشم و نبينم كه هي چهرشو منقبض ميكنه تا به درد فكر نكنه و من هي خودمو لعنت كنم...
اگه ميدونستم سايه چقدر با شوهرش مشكل داره اونروز كه رفتم خونشون هي به شوهر جان عزيزم، عزيزم نميگفتم .... تا بعد از رفتن ما به دوستي زنگ نزنه و اشك بريزه ... فقط بخاطر خنديدن و عزيزم گفتن ما...
و اگه اونا هم راجع به من خيلي چيزا را ميدونستند منم الان هيچ چركي ته دلم نبود ... هر چند كه بهش فكر نميكنم ... مهم اينه كه حفظ دوستي سختتر از پيدا كردن دوسته...
فقط اگه كمي زودتر همه اينا را ميدونستم الان خيلي از دوستيها محكمتر بود ... نميگم الان نيست... ولي وقتي خدشه اي وارد ميشه مثه يه خش روي يه ماشين خوشگله كه توي چشم مياد...
بياين به سليقه هاي هم احترام بذاريم...

يه توضيح: اكثر سوء تفاهم هايي كه در اين روابط بوجود ياد  بخاطر اينه كه ما ايرانيا شديدا اهل تعارفيم ... درست به هم نميگيم من الان راحت نيستم... يا الان نميتونم بيام پياده روي يا نميخوام در اين مورد توضيح بدم ... بخاطر همين هه چي در لفافه باقي ميمونه... فكر طرفين روشن نميشه و سوالا بي جواب باقي ميمونه و بدنبالش سوء تفاهم...

سيستم تعارف داره كم كم بي معني ميشه...


پ.ن:

گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم ...

من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل كنم.... دانلود آلبوم قلب من


تذكر نوشت براي يه مزاحم:‌ آقا يا خانم بيكار كه هر بار يه اسم جديد داري...  اينجا خونه منه... و تو نميتوني براي من تعيين تكليف كني ... كسي كه سعي ميكنه هويتشو پنهان كنه براي منم اصلا وجود خارجي نداره ...  براي خودت يه سرگرمي جور كن كه مزاحمت و دهن لقي براي بقيه برات تفريح نشه...

+ تاريخ شنبه 19 فروردین1391ساعت 2:30 قبل از ظهر نويسنده الهه |

                         

گلي به جمال نوروز كه با اومدنش باعث ميشه ما ، اين انسانهاي فراموشكار و بي معرفت بعد از يكسال بستگانمون رو ببينيم و پا را از خونه پدر و پدر شوهر فراتر بذاريم و كمي براي كسانيكه نسبت خوني باهاشون داريم وقت بذاريم و شنيده هاي تلفني طي يكسال را واقعا مشاهده كنيم... بزرگ شدن ... بچه دارشدن ... پير شدن ...
ببينيم گذر ايام با شيرزناي فاميل چه كرده.... كه اگه اين عصا نباشه...
ببينيم پيرزني كه حتي تلفني حالشو نمي پرسيم ؛ داره ايام تنهايي را با قاب عكس پسر شهيدش سپري ميكنه و باز با همه پيري و فرتوتي از انرژي مثبت سرشاره و نور خدا را توي خونه ش حس كنيم... و بشنويم... صداي كودكيمان را در طاقچه هاي اتاقش...
ببينيم سر و سامان گرفتن همبازياي كودكي رو ... و چقدر امسال من تاسف خوردم وقتي ديدم خيلي از همبازياي كودكيم هنوز دارند در جا ميزنند... هنوز هشتشون گرو نه شده... و شيريني خاطرات شورِ شور ميشه...
ببينيم ... و ببينيم و شرمنده بشيم از خودمون ....
چقدر خوبه عيد نوروز كه ديدارها تازه ميشه... چقدر ما بي معرفت شديم كه در طول سال همش گرفتار خودمونيم...

اين ديگه چه شكلي از روزگاره كه با غرق شدن در كار و زندگي ديگه از كسي ياد نميكنيم و چند سال بعد با كمال شرمندگي ميريم مسجد و ميگيم : "تسليت ميگم .. بقاي عمر شما ..."

 اي تف به اين روزگار بي شرف...


پ.ن1: ماهي قرمز در هفت سين :(

پ.ن2: كاش ميشد جاده را ادامه داد با همين نم نم بارون.....

پ.ن3: مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

        چند گويي كه چنين رفت و چنان خواهد شد....



و خلاصه اينكه ... نوبهار است درآن كوش كه خوشدل باشي...نه همي گُل بدمد باز تو در گِل باشي...


بعدنوشت: هفت سين من در دنياي كاسپر...


+ تاريخ شنبه 12 فروردین1391ساعت 0:2 قبل از ظهر نويسنده الهه |

سلام

قشنگترين روز ايرانيان تا چند ساعت ديگه از راه ميرسه.... روزي كه نه فقير ميشناسه و نه غني... براي همه نوروزه...

لحظه اي كه توپ در ميشه و آغاز سال هزار و سيصد و نود و يك خورشيدي اعلام !... براي همه عيده... عيدي كه با عيداي ديگه خيلي فرق داره... يه حس خاص ... انگار داره خستگيا در ميشه....

بهار هم از راه رسيد... خسته نباشيد از گذر پاييز ... خسته نباشيد از تاريكي زمستان كه براستي همه مان را خسته كرده بود... خدا قوت...

بهار امسال هم از راه رسيد... و آمد تا بدانيم باز هم فرصت بودن هست !!! آمد تا يكسال ديگر را با همه قشنگي و تلخي با همه تضادها و دست اخر تجربه ها .. تجربه كنيم...

دوستان عزيزم ... نوروزتان سرشار از عشق ... نوروزتان در اوج شادي مبارك.


اس ام اس نوشت:

هر وقت به تو فكر ميكنم سال نو ميشود... توپ در ميكنند در دلم و ماهي تنگ بلور پشتك ميزند براي خنده هايت ... ميتوانم تنهايي سوت بزنم ... همينكه بدانم هستي...


بعدا نوشت: من در عيد بلاگستاني...




+ تاريخ سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 2:39 قبل از ظهر نويسنده الهه |


 

سال نود سال خيلي عتيقه و آنتيكي بود... هر چند ؛ چند تا اتفاق بسيار خوشايند و هيجان انگيز رخ داد مثه اول شدن پپر در جشنواره نقاشي... ديدن دوستاي وبلاگي ( فرشته، مهرو، ساحل نشين؛ كامران، آدرينا، بلعم باعورا؛ پلشت، خانم اسكندري) كه واقعا خاطره انگيز بود... يا سفري كه به ماسوله داشتم...

ولي امسال من چند تا دكتر رو فرستادم آنتاليا و دبي... خدا را شكر كه اروپا نفرستادم :)))

نوروز 90 پرنيا بخاطر تب با دليل نامعلوم بستري شد و نوروز،توي بيمارستان گذشت.... بعد از نوروز و بهبودي پپر ميخواستم يه نفس راحتي بكشم و برم چهارباغ قدم بزنم و از شادابي درختاي عباس آباد لذت ببرم كه يهو روده هام تو هم ديگه گره خورد !!! تا حدي كه عين زائوها راه ميرفتم... دردش كلافم كرده بود... به خود اومدم ديدم خانوم دكتر دستور كلونوسكوپي داده... خب منٍ بيسواد هم نمي دونستم كلونوسكوپي چه نوع شكلاتيه ! فكر كردم شبيه سونوگرافيه ...تا منشي بهم گفت خانوم بايد بيهوش بشي و حتما بايد همراه داشته باشي ، خب داروي بيهوشي رو زدند بازم نمي دونستم كه چه خاكي ميخوان به سرم بريزن !!! تا نمونه برداري از روده را كردند ساختمان اونجا را گذاشتم رو سرم تو بيهوشي حتي !!! خب نتيجه اش هم اشكال در سيستم عصبي روده بود...
داروهام داشت تموم ميشد كه سر دردا و گردن دردا شروع شد... تا شهريور ماه بلايي به سرم اورد كه خانواده فكر ميكردن من ام اسي ، پاركينسوني ... چيزي دارم، داشتم رو به خٌلي پيش ميرفتم  :)))  يه اسپاسم مغزي !!! سمت چپ بدنم مرتب بي حس و فلج ميشد...
به شدت در برابر داروهاي آرام بخش مقاومم... خيلي راحت به دكترم گفتم برام ننويسيد چون ميريزمشون دور... عوارض همشون رو ميدونم...
بخاطر همين دوره درمان طولاني شد ... متوسل شدم به يوگا، چرم و نقاشي و سفر...

توي اين هاگير واگير دچار كم خوني هم شدم ... روزي 17 تا قرص ميخوردم و اين خيلي منو خسته كرده بود... تا جاييكه گريه هاي بيش از حد داشت روي بيناييم اثر ميذاشت... كلا گند زده شد به سال 90 !! :))

اين خستگيها تا بهمن ماه منو درگير كرد تا جاييكه اومدم اين پست رو نوشتم و تصميم بر ننوشتن گرفتم ولي خوبيه زندگي به اينه كه در گذره...

 مادربزرگ خدابيامرزم  ميگفت: هيچ وقت ناشكر نباش ! حتي در بدترين شرايط! چون هميشه بدتر از بد وجود داره...
حالا خدا را با تمام وجود شكر ميكنم كه الان حتي يه دونه قرص نمي خورم... خدا را شكر كه اسپاسم مغزي با آرامش حل ميشه نه با بستري شدن ... خدا را شكر كه كم خونيم با دارو حل شد نه با تزريق چندين واحد خون كه احتمالش ميرفت... خدا را شكر كه امسال سال موفقيت پرنيا بود ... خدا را شكر كه الان با آرامش دارم تايپ ميكنم و اثري از اون فشاراي عصبي نيست... خدا را شكر كه الان خونه تكونيم تموم شده ... پرنيا با خنده رفت مدرسه و چند دقيقه پيش با شوهر جان تلفني حرف زدمو انرژي گرفتم... ديگه قشنگتر از اينم هست ؟؟

از خداي مهربون ميخوام سال 91 سال سلامتي و عشق باشه... كه هيچي قشنگتر از سلامتي و آرامش و خنده نيست...


پ.ن: سلامتي ثروت است و آرامش ذهن شادي است... و يوگا راه را به ما نشان ميدهد. "سوامي ويشنو"

پ.ن2: پرواز تا خدا...


+ تاريخ یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 3:36 بعد از ظهر نويسنده الهه |